تبليغاتX
دلکده نو نو
 

دلت میخواد ؟ ؟ ؟

می خوای بتخی ؟ ؟ ؟

باشه کوفت کن ولی لقمه رو اندازه ی دهنت بگیر تا خفه نشی...

موقع نشخوار کردنم دهن گشادتو ببند که از ته حلقت توی ما تحتت معلوم نشه و گرنه کاری میکنم

حسرت نشستن رو ک .. و.. ن.. ت به دلت بشینه.

پ . ن : من مرده ی این اعتماد ب نفس این آدمای اطرافمم.

همه رو برق میگیره منو کبریت سوخته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:24  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

میگن به مرده رو بدی به کفنش میرینه...

چند وقته مامان جون زندگی رو از نزدیک زیارت نکردم داره میتازونه ( مثل خر ) و میکنه

 ( هر کاری دلش خواست).

این زندگیم با اینکه مرده و جریان نداره انگار زیادی بهش رو دادم ریده...

 حالامنم عزممو جزم کردم ی دل سیر بکنمش. ی دکل مرکزی وصل کردم به مغزم

می خوام ی کمم مال من باشه دست خود خودم. هوششه بابا فکر بد نکن.

می خوام زندگی کنم...

شورت آهنی من کجاست ؟ ؟ ؟

پ. ن : عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی... ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:50  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

شتر رو از فاصله ی ۱ متری دیدی ؟ ؟ ؟ نزدیکه نزدیک ؟ ؟ ؟ با اسم غول بیابونی بیشتر حال

میکنه ها !!! ۳ تاشون عین شتر بودن من با قد ۱۷۰ ام پیششون گنجشک بودم.

با اون پای نجس و کثیفش چنان لگدایی میزد به دختره که زدن این جفتکا در توان خر و قاطر

 نیست.اینا کجا تعلیم دیدن ؟ ؟ ؟

  با خودشونم نمیساختن. سر همترکش رو موتور داد زد که اینو ولش کن اونو بگیریم.

 انگار می خوان ماهیگیری کنن. لاشخورا.

دندوناش با همون ظرافتی که تو دندونای شتر نهفتست تو دهنش هنر نمایی میکرد ولی به

زردیه طلای ۱۸ عیار. ی کاپشن خردلی تنش کرده بود که با شتر ست کنه.

سر صبحی صورتشم با شیر برنج شسته بود .  دلم می خواست بهش پیشنهاد بدم شب ب شب

ی لیوان هیر تونیک سینره (ی محلوله واسه پرپشت کردن مو و ابرو ) سر بکشه بلکه کچلیه

ریشاش کمتر شه تا هماهنگ تر با همکاراش باشه تا ارادتشم خالصانه باشه کثاااااافت.

نمیدونم چه سعادتی نصیبش شده که همش جلو چشامه شیپیشو.

دارم به این جمله که بالایی جای حق نشسته ایمون میارم. بعد از ظهری یکیشون جلوی بازار

صفویه با موتور قرمزش با ی موتور دیگه تصادف کرده بودو در جا نفله شده بود.

پ . ن : اولین بار بود واسه مرگ یکی خوشحال بودم . یعنی تا ی قلب سنگی داشتن راهی

 ندارم.

ن.ن : من نه سیاسی ام نه سیاست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:36  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

ی لحظه بشین تصور کن...

ی پیر مرد چروک شل خوش بوی قد بلند خوش تیپو ...

حالا فکر کن کله ی سحر بیاد جلوت ویراژ بده و عرض اندام کنه و بگه منم هستم...

بعد تو واسه اولین بار که می خوای تو صورتش دقیق شی یهو جای ی لب قلوه ایه زرشکی

رو رو صورتش ببینی ...

حالا جای جواب سلامش پرتی خندت بگیره...

حسم مثل کسیه که ی افغانی افتاده دنبالش. خیلی درد داره...هوشه بابا.

مرتیکه ی پیریه خرفت د--ی--و--ث جای اینکه ی کم به حرکاتش فکر کنه و بشینه آخر

عمری واسه خودش دعای خیر جمع کنه دستشو گرفته به فلان شل و ولش راه افتاده تو

 برج دنبال معشوق میگرده.

 اونم ۶۰ سال کوچیکتر از خودش.

یکی نیست بگه تو امروز فرداس که مرگو بغل کنی چروک.

هنوز سفیدیه چشمام می خاره  دلم می خواد با برس بخارونمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:6  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

تا حالا شده شورت کسیو پات کنی ؟ ؟ ؟

یعنی تو اصلاٌ تو گوشیه موبایل کسی فضولی نکردی ؟ ؟ ؟

آفرین تمیز

باریکلا نظیف...

اگه می خوای دستت شورتی شه شروع کن.

پ . ن : متنفرم از اینکه عینهو فضولا بشینم مادر گوشیه کسی و بالا پائین کنم.

پ . ن : من صمیمانه ، عشقیانه ، بوسانه ، بغلانه ، گوگولانه ، فرندانه ( بیشتر از این روتو زیاد نمیکنم )

ازت ممنونم به خاطر قالب وبلاگم موسیو جیگر. 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:23  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

حدوداً ۳۰ تا ۳ سالش بود . ی گوشی دم گوشش بود و طول خیابون ولی عصر رو از پارک وی

 به طرف بالا گز می کرد وبلند بلند با گوشیش حرف میزد انگار سر جالیز واستاده...

یارو که پشت خط بود گویا شق القمر کرده بود که این از اینور خط این مدلی عزت تپونیش می کرد :

آگای مهنس الهی دستت درت نجیره . الهی خودا بهت پیسر بده. خیر بهبینی .الهی خودا پسراتو

زیاد چنه...

منم پا ب پاش واسه خودم داشتم قدم بر م داشتم . رفتم تو فکر . دلم ی لحظه واسه آقای پدر

هلاک شد طفلکی از داشتن این موهبت بی خاصیت توهم برانگیز عوام پسند محرومه.

بماند که خانواده ی ..... ( ما ) کلاً مقطوع النسل شد ولی هنوز هم هستن کسایی که ارج و

قرب رو تو ذکور جماعت میبینن و واسه داشتنش حاضرن عیال رو عیال انبار کنن.

پ . ن : از بچگی جای عروسک عاشق تفنگ  و ماشین بودم و پریز برقو بغل می کردم.

منم بلدم ی مکانیک خوب باشم و ی مرد تو خونه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:10  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

فکر کن ی بدبختی هنوز ازدواج نکرده پ-ر-د-ه ی ب-ک-ا-ر-ت-ش-و تو این خراب شده به گ-ا داده

نه روز دختر میشه بهش تبریک گفت نه روز زن ...

حالا تکلیفش چیه ؟ ؟ ؟

 

پ . ن : روز ت..خ..م..ی..ه دختر بر تمامی دوشیزگان بی پ-ر-د-ه و با پ-ر-د-ه مبارک باد...

منظور نوشت : دوشیزگان بی پ-ر-د-ه عبارتند از دخترانی با پ-ر-د-ه ی ح-ل-ق-و-ی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:42  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

من عاشق موسیقیم از دل ای دل لیلا فروهر و امام رضای شهره ودیدی ای دل استاد شجریان تا 

ساسی مانکن و علی پیشتاز و رضا اسطوره وآشکین و  .... این خواننده های امروزی ...

همه چی درهم گوش میدم . ی دونه از این رپ مپا رو هم رد نمیدم.

ولی از بچگی با چه چه زدن آقای پدر مشکل داشتم . تا جائیکه یادمه با صدای استاد و همراهی پدر

ذارت میزدم زیر گریه. تا اینکه بزرگتر شدم و خانم تر شدم و فهمیدم این صدا ی گیرایی داره و

من دوسش دارم ولی از سر لجبازی با بابا سمتش نمیرفتم. نمیدونم این لجبازیه از کجا نشات گرفته

بود ولی تو جمع کردن مخفیانه ی آلبومای استاد تقلای شدید داشتم  وگوش دادنشون شده بود یکی از

 یواشکیام. سر گوش دادنش با بابا هنوز به تفاهم نرسیدم .تو مسافرتا که کمک دستش رانندگی میکنم

زورکی باید صدای استاد رو گوش بدم که ی توفیق اجباریه و من دلم آهنگای جلف شنیدن تو جاده 

رو بیشتر میخواد.

تازگیا یکی از همکارا همینجا در گوشم هر روز هنر نمایی میکنه و چه چه زدنشو به رخم میکشه

دلم می خواد ج.ر.ش بدم.

اینطوریه که عشق من به استاد داره یواش یواش تبدیل به ی خصومت علنی میشه. 

د.ن : خدایا خودت پدر رو از بلای ناگهانیه گم شدن سی دی هاش محفوظ بفرما.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:40  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

این روزا هیچ چیز ارضام نمیکنه ...

نه روحی نه جسمی.

یا خواسته هام نا بجاست  یا ۲نیا سر ناسازگاری گذاشته.

من آدم متوقعی نیستم . فقط تازگیا از قناعت افتادم.

نمیخوام ی مرده ی متحرک بشم.

سفیدیه چشمم میخاره .

هیچ موردی واسه خوشحالی پیدا نمیکنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:50  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

خسته و کوفته نیم ساعتی میشد از فرودگاه رسیده بودم خونه که آقای رئیس زنگ زد و

 احضارم کرد.نمایشگاه کلیه ی ایر لاینا بود که سالی یک بار برگزار میشد.

 با غر غر سرش پا شدم حاضر شدم و رفتم.با عزت تپونیه شدید جناب رئیس که بهش میگفتم

 بابا کاظی ( کاظم ) مواجه شدم . ی صندلی و ی شربت خنک و ی لبخند نیش تا بنا گوش باز.

 موقع ناهار مسعود همکارم نمیدونم از کدوم گوری جوجه گرفته بود که به سنگ میگفت زکی.

 با تلاش فراوون با ی قاشق چنگاله ی بار مصرف افتاده بودم به جون جوجه و حالا کشتی 

نگیروکی بگیر که احساس کردم ی نگاه روم داره سنگینی میکنه.

سرمو که چرخوندم دیدم یا قمر یکی از اون غلمانای بهشتی واستاده پشت کانتر ما و تمام و 

 کمال حواسشو داده به تلاش مصرانه ی من...

 اینقدر این صحنه ( این آقاهه ) جذاب بود که هول شدم با صدای بلند گفتم مسعود جان داری

 آقا رو ؟ ؟ ؟این دادو هوارو خوشحالی همانا و افتادن بنده در یک دام لوبیا پلو همانا.

با تنها چیزی که خر میشم و دست و پام شل میشه  و عنان از کف میبرم .

آقا عاشق شدم به راحتی خوردن ی لیوان آب.

الان که دارم به اون روزا فکر میکنم میگم چه خوب که گذشت . من جنبه ی عاشق شدن نداشتم.

درد داشت. همه جا جلو چشام بود . آی شده بودم واسه خودم خانمی.  محال ممکن بود هرز بپرم.

هر چی دوست و آشنا و پسر و مسر بود سر ایکی ثانیه پیچوندم . و اون مونده بودو اون .

چه اسکلیبودما. بچه بودم خّب . الان ۴ سالی میشه دیگه این حس بهم دست نداده.

جمعه تو بیمارستان که بودم یکی و دیدم واسه خاطر طرفش خود کشی کرده بود و تو آی سی یو

بود. دلم سوخت و حالت تهوع گرفتم از روزگار.

آ . ن : پشت دستمان را جهت جلوگیری از عاشقی داغ گذاشتیم . مثمر ثمر واقع شده است و

عقل رس شده ایم چندین سال است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:53  توسط نوشین بانوی بی دین  |