تبليغاتX
دلکده نو نو
 

توو دوران پر برکت دانشگاه ، خیلی وقتا می رفتم خونه دانشجوییه چند تا همکلاسی و دور

 هم میشستیم و کلی اعمال خیر مرتکب میشدیم. یکیش عمل خطیر تعیین تکلیف رابطه های

 دوستام بود که با ورق انجام میدادم. من چرت میگفتم و یهو میگرفت و اونا هم روز ب روز

بیشتربه علم من ایمون میاوردن. به خدا خیلی وقتا حتی سر کارشون میذاشتم ولی بخت و

اقبال من که تو هیچ موردی بر وفق مرادم نبود تواین ی مورد تنهام نمیذاشت  و به چرت

  و پرتام جامه ی عمل میپوشوند.

پارسال با دختر عموم رفتیم پیش یکی از این دعا نویسای مشهور تا بختشو با شاهزاده ی

 دلخواهش گره بزنه که یارو چند تا دعا داد که اینو به خورد پسره بده واینو بریز رو لباساشو

  و اینو بپاش فلان جاشو فلانتو به فلانش بدوزو از این دری وریا.

 منم که حرفی واسه گفتن نداشتم برو بر نگاه میکردم که فرتی رو کرد به من و شروع به

 اظهار فضل کرد که تو ی انرژی خاصی داری به من میدی 

( منم که گدا و بخیل گفتم نه من هیچی به هیچکس نمیدم ). 

۳۵۰ تومن پول مفت رو ریختیم تو حلقش و آخرش با دعاهاش علناً ریییییییییییییییید .

دلم می خواد به شغل پر در آمد و شریف و با خدای رمالی روی بیارم. می خوام ورد بدم به

 خورد ملت . فک کنم کاسبیمم بگیره چون تو هدف میزنم.

اگه ی وقت به هدف نخورد میگم به صلاحتون نیست که کارتون انجام شه.

پ . ن : حالا دستت بده فالت ببینم...بیا تو بختت بر...نٌم.

دول نه ببخشید دل.نوشت : اگه ی کم فقط ی کم منطق داشته باشی میگی صدای عمو محمود

بر خلاف چهرش دلنشینه ها...

ن . ن :من نه سیاسیم نه سیاست دارم. صدامم خیلی می خاره و درد میکنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:46  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

واسه اینکه هیچ وبلاگ نویسی بی سوژه نَمونه صلوات

 

ن . ن :نبودنم دلیل بی سوژگیم نبودا مدیونید اگه فکر بد کنید.

پست گذاشتنم نمیومد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:51  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

اَی سگ .........نه تو اون ذاتت روزگار.

ی روز میفرستیمون رو عرش ی روز میندازیمون رو فرش باز میبری رو عرش ولی وقتی

لطفت گل میکنه که شدیم ی فروتن ی خاضع ی افتاده حال به تمام معنا که دیگه اون بالا ها

هیج مزه ای نداره.

چی بهت میرسه از این همه دلالی جز منزجر کردن منو اونو ما ؟ ؟ ؟

چی ازت کم میشه وقتی که لازمه باهامون راه بیای و پا بدی ؟ ؟ ؟

از این روزگار هم دلم گرفته هم واسم خسته کننده شده .

دلم واسه کسی که چند صباح پیش با دیدن شمارش رو گوشیم با شیرجه میرفتم اونور خط

تا جوابشو بدمو حالا با دیدن شمارش هیج حسی حتی تنفر هم ندارم میسوزه.

خٌب دست خودم نیست...

می گن خارج روزگارش بهتره آره آیا ؟ ؟ ؟

خ . ن :این روزا روی میز کارم ، تو میز کارم ، کنار میز کارم ، رو میز همکارم ی خرمالو

دیده میشه . چون زمستونیم عاشق طعم گس خرمالو ام .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:56  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

مکان : میدون آرژانتین به سمت عباس آباد

زمان : ۰۷:۱۰ بامداد

موقعیت : در انتظار یک عدد عمو یا خاله برای سوار شدن به ماشینش و رسیدن به ۱۰۰ متر

پائین تر از میدون  ( در انتظار تاکسی )

مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کُمُن در حال زدن به شیشه ی ماشین یک عدد عموی

مسن : آقا برو واینستا.

من یک لنگ در ماشین و لنگ دیگر در هوا : آقا چه خبرتونه میبینید که داریم سوار میشیم .

 مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کُمُن : خانم من دستور دارم نذارم وسط خیابون ماشینا

  مسافر سوار کنن.

من : ماشالا کل خیابونا رو که قُرُق کردین ما هم که سر بلالیم.اینجا کجاش وسط خیابونه

مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کُمُن در حال خندیدن : خانم به خدا من بی تقصیرم.

مامورمو معذور شهر باید منظم باشه.

من با عصبانیت و لب و لوچه ی آویزون : نیشتو ببندی قیافت قابل تحمل تره ها مردشوووور.

 همشونم شبیه هَمَن. یکی خودتونو باید منظم کنه تا شما شهرو.

مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کُمُن در حال جمع کردن دست و پاش : آقا سریعتر حرکت کن.

ی دوست دارم جنوبیه جمله ی ورد زبونش با ی لهجه ی نااااااز همیشه اینه :

(( خدا روو کوولت نوشین ))معنیشم هیچوقت بهم نمیگه . ولی من فک کنم ی چیز تو مایه های

خدا قوت جوون باشه دقیقاً با همین لهجه هاااااا.

نمیدونم چه قدرتی خدا یهو بهم داد که باهاش کَل کَل کنم.

وقتی نشستم تو ماشین آقای رارنده ( راننده ) بهم گفت خدا قوت دخترم هیچکی حریفشون نیست.

همون موقع فرتی این جمله یادم اومد. خدا روو کوولت نوشین. ذارتی زدم زیر خنده.

مامورمخصوص حاکم بزرگ میتی کُمُن = مامور طرح انضباط اجتماعی.

د.ن : وجدانم ی قلقلک درست حسابی می خواد.

د.ن۲: دیروز بازم لازانیا خوردم از تعجب معده زمین چنگ میزنیییییییییییم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:25  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

هیس گوش کن ببین چی میگم...

می خوام حس بگیری از ته دلت جواب بدی .

هی خانم شیر زنیتو بذار کنار. شما اقا اون غرور لعنتیتو لهش کن واسه ۵ دقیقه.

تمام حواست اینجا باشه لطفاً با تمام حست جوابمو بده ... منم منم نداریم .

اگه ی روز فقط ی روز یعنی ۲۴ ساعت قرار باشه جنس مخالفت رو نبینی هیچ جا 

تو هیچ مکانی صداش رو هم ... حتی مامانتو حتی باباتو... ی روز کامل بدون دیدن

جنس مخالفت. حالا اگه ۱ روز بشه ۱ هفته...

چه حالی پیدا میکنی ؟ ؟ ؟

 پ.ن : از ی سنی که میگذری تمام دغدغت میشه ی ارتباط با جنس مخالفت

هر کی بگه نه خره...

ی نفر رو میشناسم ۳ هفتست نه صدای خانم شنیده نه چشماش سعادت دیدن ی خانم رو داشته.

یاد ی ز..ن..د..ا..ن تو همین نزدیکیا افتادم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:1  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

تازگیا ضیق مغزی و وقتی رو جفتی با هم بغل کردم نه وقت معنی کردن دارم

 نه فهم تجزیه تحلیل والا...

یعنی معنی این جمله ی دلنشین چی میتونه باشه ؟ ؟ ؟

(( از کجا میدونستم دوست نتی آدم حسابی از آب در میاد ... ))

کاش . نوشت : کاش جای اون هوش سرشاری که صرف خوندن درس کردی خدا ی کم

ی کم رو سنت میذاشت ۱ روزم غنیمته فقط ی روز ی جرعه هم عقل چاشنیش .

چرا ما آدما این لامصبو ی کم نمیپزیمش تو دهنمون یهو فرتی پرتش میکنیم جلوی طرفمون ؟ ؟ ؟

این لا مذهب حرف رو میگم . بابا خامه خام می فهمی ؟ ؟ ؟

د.ن : حقته بهت بگم دهن گشادتو ببند ولی نمیگم تا له له بزنی.

آ.ن : به قول موسیو ق..ر..ا..ئ..ت..ی ( ع ) که می گپند : حدیث داریم که میگه همه رو به ی

چشم نبین و زود راجع بهشون قضاوت نکن. جدو آباد طرفو نبر زیر سوال.

ن . ن : ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:34  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

دلت میخواد ؟ ؟ ؟

می خوای بتخی ؟ ؟ ؟

باشه کوفت کن ولی لقمه رو اندازه ی دهنت بگیر تا خفه نشی...

موقع نشخوار کردنم دهن گشادتو ببند که از ته حلقت توی ما تحتت معلوم نشه و گرنه کاری میکنم

حسرت نشستن رو ک .. و.. ن.. ت به دلت بشینه.

پ . ن : من مرده ی این اعتماد ب نفس این آدمای اطرافمم.

همه رو برق میگیره منو کبریت سوخته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:24  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

میگن به مرده رو بدی به کفنش میرینه...

چند وقته مامان جون زندگی رو از نزدیک زیارت نکردم داره میتازونه ( مثل خر ) و میکنه

 ( هر کاری دلش خواست).

این زندگیم با اینکه مرده و جریان نداره انگار زیادی بهش رو دادم ریده...

 حالامنم عزممو جزم کردم ی دل سیر بکنمش. ی دکل مرکزی وصل کردم به مغزم

می خوام ی کمم مال من باشه دست خود خودم. هوششه بابا فکر بد نکن.

می خوام زندگی کنم...

شورت آهنی من کجاست ؟ ؟ ؟

پ. ن : عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی... ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:50  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

شتر رو از فاصله ی ۱ متری دیدی ؟ ؟ ؟ نزدیکه نزدیک ؟ ؟ ؟ با اسم غول بیابونی بیشتر حال

میکنه ها !!! ۳ تاشون عین شتر بودن من با قد ۱۷۰ ام پیششون گنجشک بودم.

با اون پای نجس و کثیفش چنان لگدایی میزد به دختره که زدن این جفتکا در توان خر و قاطر

 نیست.اینا کجا تعلیم دیدن ؟ ؟ ؟

  با خودشونم نمیساختن. سر همترکش رو موتور داد زد که اینو ولش کن اونو بگیریم.

 انگار می خوان ماهیگیری کنن. لاشخورا.

دندوناش با همون ظرافتی که تو دندونای شتر نهفتست تو دهنش هنر نمایی میکرد ولی به

زردیه طلای ۱۸ عیار. ی کاپشن خردلی تنش کرده بود که با شتر ست کنه.

سر صبحی صورتشم با شیر برنج شسته بود .  دلم می خواست بهش پیشنهاد بدم شب ب شب

ی لیوان هیر تونیک سینره (ی محلوله واسه پرپشت کردن مو و ابرو ) سر بکشه بلکه کچلیه

ریشاش کمتر شه تا هماهنگ تر با همکاراش باشه تا ارادتشم خالصانه باشه کثاااااافت.

نمیدونم چه سعادتی نصیبش شده که همش جلو چشامه شیپیشو.

دارم به این جمله که بالایی جای حق نشسته ایمون میارم. بعد از ظهری یکیشون جلوی بازار

صفویه با موتور قرمزش با ی موتور دیگه تصادف کرده بودو در جا نفله شده بود.

پ . ن : اولین بار بود واسه مرگ یکی خوشحال بودم . یعنی تا ی قلب سنگی داشتن راهی

 ندارم.

ن.ن : من نه سیاسی ام نه سیاست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:36  توسط نوشین بانوی بی دین  | 

 

ی لحظه بشین تصور کن...

ی پیر مرد چروک شل خوش بوی قد بلند خوش تیپو ...

حالا فکر کن کله ی سحر بیاد جلوت ویراژ بده و عرض اندام کنه و بگه منم هستم...

بعد تو واسه اولین بار که می خوای تو صورتش دقیق شی یهو جای ی لب قلوه ایه زرشکی

رو رو صورتش ببینی ...

حالا جای جواب سلامش پرتی خندت بگیره...

حسم مثل کسیه که ی افغانی افتاده دنبالش. خیلی درد داره...هوشه بابا.

مرتیکه ی پیریه خرفت د--ی--و--ث جای اینکه ی کم به حرکاتش فکر کنه و بشینه آخر

عمری واسه خودش دعای خیر جمع کنه دستشو گرفته به فلان شل و ولش راه افتاده تو

 برج دنبال معشوق میگرده.

 اونم ۶۰ سال کوچیکتر از خودش.

یکی نیست بگه تو امروز فرداس که مرگو بغل کنی چروک.

هنوز سفیدیه چشمام می خاره  دلم می خواد با برس بخارونمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:6  توسط نوشین بانوی بی دین  |